تبليغاتX
منتظران مهدی(عج)

منتظران مهدی(عج)

بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت!...

سلام به اين لينك مراجعه كنيد


همسفر عشق
نوشته شده در 88/04/08ساعت 19:5 توسط مرتضی ولي نژاد| |
حسين(ع) بيشتر از آب تشنه ي لبيك بود افسوس كه بجاي افكارش زخم هاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين دردش را بي آبي ناميدند.دو روز از سال را بياد زخم هايش عزاداري كنيم و بقيه سال راهش را پيروي كنيم.

انشاالله

كربلا ازآن كساني است كه قلبشان در كربلا مي تپد و كربلا در قلبشان.

التماس دعا...

نوشته شده در 87/10/12ساعت 12:58 توسط مرتضی ولي نژاد| |
نزدیک فروردین که میشیم دلم هوری می ریزه پایین. انگار لحظه ی موعود فرا میرسه انتظار صغرا به پایان می رسه و دوباره دلت هوایی میشه و می ره شلمچه.

توی یکی از روزهای قشنگ خدا تو اون غروب های زیبای شلمچه دلم هوایی شد و به قول بچه ها سیمم وصل شد یه لحظه بیشتر طول نکشید ولی همون لحظه کافی بود تا دوباره خودم و پیدا کنم.

منی که چند وقت بود خودمو صفا و پاکی و... گم کرده بودم خود به خود زانو هام سست شد و نشستم رو خاکاش.

این اولین اردوی من به مناطق جنوب کشور بود که بسیا پر محتوا و تمام جاهاش برام خاطره بود.

اول از دوکوهه بگم: منطقه است در شمال اندیشمک که پس از شروع جنگ به صورت       مهم ترین پادگان در شمال خوزستان درآمد این پادگان عقبه یگان های عمل کننده در عملیات فتح المبین بود و پس از آن نیز به پادگان اختصاصی لشکر۲۷حضرت رسول(ص) تبدیل شد. بعد دو کوهه به فکه رفتیم...

عملیات والفجر مقدماتی خاطرات تلخی را برای رزمندگان اسلام در پی داشت. این زمین علاوه بر آنکه مشهد تعداد قابل توجهی از رزمندگان است شاهد شهادت دو فرمانه ی بزرگ جنگ حسن باقری و مجید بقایی بود. فکه همچنین مقتل سید شهیدان اهل قلم شهید سید مرتضی آوینی است.

بعد آن به چزابه و دهلاویه رفتیم دهلاویه که یادمان شهید مصطفی چمران است.

شب را در هویزه(به یاد شهید علم الهدی) ماندیم.

 روز بعد به طلائیه رفتیم واقعا چه طلاییه. نمیدونم چی بگم هر چی بگم بازم کم گفتم فقط می خوام بگم که به بچه هایی که اونجا میرن میگن کربلایی...به یاد حاج محمد ابراهیم همت و حاج حسین خرازی...غروب همون روز به شلمچه رفتیم و زیارت عاشورا خوندیم چه زیارتی بود... بهترین جا برای من شلمچه بود شب و تو خرمشهر موندیم و فردای همون روز به اروند کنار رفتیم...

اروند: باجزر و مدی هولناک با دو مسیر متفاوت عمقی وحشدناک خروشی همیشگی. اروند را رودی وحشی خوانده اند. بهتر است بگم اروند رودی وحشی بود. اما این که بر خلاف ظاهر ناآرام و متلاطمش درونی رام و مغموم دارد و بی تاب است.اروند!آرام باش آرام ما نیز داغداریم. اروندآبی رنگ در میان دو امتداد سبز جای گرفته. این دو خط سبز نخلستان های اطراف اروند هستن.یکی در خاک ایران و دیگری در خاک عراق(بصره) چه بسیار وصیت نامه ها زیر همین درختان نوشته شده است. چه بسیار راز ها که پای همین نخل ها دفن شده و چه بسیار ناله ها......

نوشته شده در 87/01/29ساعت 6:26 توسط مرتضی ولي نژاد| |

 

رهبر

من بارها بازداشت شدم؛ من را شش مرتبه بازداشت کردند، یک بار هم زندان بردند، یک بار هم تبعید شدم. مجموعه این دوران‌ها نزدیک به سه سال طول کشیده است. دوره زندگی ما در آن زمان‌ها، برای ایرانی‌ها دوران بسیار بدی بود.

اولاً نکته‌ی خیلی مهمی را که امروز شاید شماها واقعاً نتوانید آن را درست تصور بکنید، این است که آن دوران، مسایل کشور- سیاست، دولت- مطلقاً برای مردم مطرح نبود؛ حالا مردم ما در کشور، وزرا را می‌شناسند، رئیس‌جمهور را می‌شناسند، آن وقتی که نخست‌وزیر بود، او را می‌شناختند، کارهای عمده را می‌دانند، در مبارزات سیاسی خیلی چیزها را خبر دارند که دولت، امروز چه اقدامی کرده و چه تصمیمی گرفته است؛ ولی آن زمان، دولت‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و اصلاً مردم نمی‌فهمیدند!

یک نخست‌وزیر می‌رفت، یک نخست‌وزیر دیگر می‌آمد، کابینه عوض می‌شد، انتخابات می‌شد و اصلاً مردم خبر نمی‌شدند! توجه می‌کنید؟! به کل نسبت به مسایل دولت، بی‌تفاوت بودند. دولت برای خودش کارهایی می‌کرد، مردم راه خودشان را می‌رفتند، دولت راه خودش را می‌رفت، فشار روی مردم، خیلی زیاد بود و آزادی اصلاً نبود.

من یادم است که دوستی از دوستان ما از پاکستان آمده بود، برای ما نقل می‌کرد که بله، من در داخل پارک، فلان کس را دیدم که اعلامیه‌ای را به فلانی داد؛ من تعجب کردم که مگر در پارک کسی می‌تواند به کسی اعلامیه بدهد! او از تعجب من تعجب کرد؛ گفت: چرا نشود؟! پارک است دیگر، انسان اعلامیه را در می‌آورد و به آن طرف می‌دهد. گفتم: چنین چیزی می‌شود؟! این مربوط به دوران مبارزات ما بود که من دوره‌ی نوجوانی را هم گذرانده بودم؛ یعنی اختناق در ایران آن‌قدر زیاد بود که اصلاً تصور نمی‌کردیم ممکن است کسی بتواند به زبان صریح، روشن، روز روشن، جلوی چشم مردم، حرف سیاسی به کسی یا به دوستی بزند، یا کاغذی را به او بدهد، یا کاغذی را از او بگیرد! از بس فشار و خفقان بود؛ به کوچکترین سوءظن، افراد را می‌گرفتند، و به خانه‌های مردم می‌ریختند!

بارها به منزل ما ریختند و منزل ما را گشتند- منزل پدرم، منزل خودم- کاغذها و نوشته‌های من را بارها بردند! خیلی از نوشته‌ها و یادداشت‌های علمی و غیرعلمی من از بین رفته، غارت شده است؛ بردند، جمع کردند و بعد دیگر ندادند؛ یا وقتی دادند، همه‌اش را ندادند! زندگی از لحاظ سیاسی، زندگی سختی بود؛ یعنی زندگی سیاسی، بسیار زندگی سختی بود، خفقان بود آزادی نبود. من در دوره‌ی مبارزات برای جوان‌ها و دانشجوها در مشهد، مدت‌ها درس تفسیر می‌گفتم؛ به بخشی از قرآن رسیدیم که راجع به قضایای بنی‌اسرائیل بود؛ قهراً راجع به بنی اسرائیل هم تفسیر قرآن می‌گفتیم. یک مقدار راجع به بنی‌اسرائیل و یهود صحبت کردم؛ بعد از مدت کمی، من را بازداشت کردند! البته نه به آن بهانه، بی‌جهت و به عنوان دیگری بازداشت کردند، به زندان بردند.

جزو بازجویی‌هایی که از من می‌کردند، این بود که شما علیه اسرائیل و علیه یهود، حرف زده‌اید! توجه می‌کنید؟! یعنی اگر کسی آیه‌ی قرآنی را که راجع به بنی‌اسرائیل حرف زده بود، تفسیر می‌کرد و درباره‌ی آن حرف می‌زد، بعد باید جواب می‌داد که چرا این آیه‌ی قرآن را مطرح کرده است! چرا این حرف‌ها را زده و چرا راجع به بنی‌اسرائیل، بدگویی کرده است! یعنی وضع سیاسی، این گونه وضع سخت و دشواری بود و سیاست‌ها این قدر ضد مردمی و وابسته‌ی به خواست ارباب‌ها بود! البته با این دو، سه کلمه نمی‌شود اوضاع و احوال دوران اختناق را بیان کرد؛ من این را به شما بگویم که حقاً و انصافاً اگر ده جلد کتاب هم نوشته بشود و همه‌ی آنها تشریح و توصیف آن دوران باشد، باز هم نمی‌شود بیان کرد؛ و البته بعضی از حرف‌ها هست که اصلاً نمی‌شود با زبان معمول بیان کرد؛ بعضی از تصورات هست که جز با زبان ادب و هنر بیان نمی‌شود. در شعر می‌شود بیان کرد، در کارهای ادبی و هنری می‌شود بیان کرد؛ اما خیلی از آنها را در زبان معمولی نمی‌شود گفت.

 

منبع: روزنامه جمهوری اسلامی، 14/11/76

نوشته شده در 86/11/20ساعت 21:1 توسط مرتضی ولي نژاد| |

روزی خواهد آمد               روزی خواهد آمد

            و پیامی خواهد آورد            در رگ ها نور خواهد ریخت

و صدا در خواهد داد:

ای سبد هاتان پرخواب!

سیب آوردم

سیب سرخ خورشید

مانده ایم که کدامین لحظه می آیی و کدامین روز، سروها و سپيدار ها در راستای قامتت خم گشته اند. آخر،مگر هستی طفیل تو نیست، مگر عالم برای تو نیامده؟من می دانم که آن روز دیر نیست شاید که همین جمعه باشد

نوشته شده در 86/07/14ساعت 21:35 توسط مرتضی ولي نژاد| |
واقعیت این است که برخی از یاران امام عصر(ع) در فرا رسیدن هنگامه ی ظهور او و قیام آن گرامی، خود وارد مکه می گردند وبه جست وجوی یار می پردازند. در جست وجوی آنان از آن گرامی است که مردی از طرف امام عصر(ع) نزد آنان می آید و از شمار آنان جویا می شود که آنان می گویند:«ما حدود ۴۰نفر هستیم.»

فرستاده ی ویژه ی امام مهدی(ع) از آنان می پرسد: اگر شما آن حضرت را ببینید چگونه خواهید بود؟

پاسخ می دهند:بخدای سوگند! اگر به ما فرمان دهد برضدکوهها پیکار نماییم به همراه او چنین خواهیم نمود.

و با این سخن عمیق، اعتقادشان به امام مهدی(ع) و آمادگی کامل خویش برای فدا کاری در راه اجرای دستورات او را به نمایش می نهند.

آنگاه فرستاده ی ویژه ی امام شب آینده بسوی همان گروه می شتابد و می گوید:«ده نفراز شایستگان خویش رابرگزینید.»

آنان بر می گزینند و او آنان رابرای دیدار آن گرامی می برد و در شب دیگر به بقیه فرصت می دهد تا بصورت آشکار با آن حضرت دیدار کنند.

و سرنجام آن ۳۱۳نفر بر گرد وجود مبارک آن خورشید جهان افروز در مکه یا اطراف آن گرد می آیند و آنگاه که روز ۲۵ ماه ذیحجه از راه می رسد امام مهدی(ع) بزرگمردی بنام«نفس زکیه»رابسوی مردم مکه می فرستد و آنان او را میان رکن و مقام سرمی برند و سرش را بسوی «سفیانی» در شام گسیل می دارند.

پس از این رخداد است که حضرت مهدی(ع) در روز عاشورا در مسجد الحرام حاضر می شود و درمقام ابراهیم نماز می گذارد و در حالی که یارانش پروانه وار بر گرد او می چرخند نخستین خطابه ی جهانی و جاودانه ی خویش را آغاز می کند.

نوشته شده در 86/07/04ساعت 10:29 توسط مرتضی ولي نژاد| |
بالاترینمهندسدنبالهكلوبTwitterfaceBookDiggGoogleYahooDelicious